|
آج دلمشغوليهاي يك هموطن
| ||
|
|
فراق دوازدهم
بازديد : 4مرتبه هوالباقي مي توان سرود يا ميتوان نوشت سرگذشت روزگار رنجبريات را ميتوان دستان پر از پينهات را يادآوري کرد ميتوان خواند سرنوشت دوران پر از کار و کارگريات ميتوان شنيد روزگاري در خبره و استاد کاري و راه طولاني رسيدن به آن و کج شدن کارت، و پشتهاي که چون توطئهاي مينمايد زماني را که کلنگ در دستانت ميفشردي و ياد ميآوردي خستگي کار ششماه را که در 45 روز انجام دادي باورش برايم سخت بود ولي احساس ثابت ميکرد که جايي که عقل پا نگذاشته را ميتوان طي کرد و چه سخت تو پيمودي و ثابت نمودي اين سخن را شايد اين دوباره گويي راهي بگشايد و حقي ادا گردد و ما در دور دست و دير زماني توان آن را باور کنيم امروز پسرم ميگويد بابا و نوهام شيرينزبانه باباجون ندا ميدهد و من باورم نيست که همين ديروز پسرت بودم و شيرينزباني را کجا جا گذاشتهام. و هنوز نگذشته که پدر بزرگي خود را باور کنيم و اين استنتاج بودن و دگرگون شدن است همراه همه همهمهها آه از نهاد بيرون ميريزد و شعري بايد سرود که توان آن نيست. آنروز مرا خواستي که در کارها يارت باشم و من باري بيش نبودم اما تو آن بار را بردوش کشيدي و دم برنياوردي که امروز توان بار خويش را داشته باشم و براي آن دست به کول ديگران نباشم پدر! ممنون از آنهمه دوره گذاشتنات که هيچ کس تا کنون چنين نتوانسته کارآزمايي برايم برپا کند و آنهمه کلاس عملي که يادم ميبرد اگر زباني هم بوده تئوري را يادم نميآيد. و من ماندهام نتيجه آن باورهاي تو يادم ميدادي که قناعت کار باشم و بپرهيزم از اسراف با عملت نه با گفتار وقتي که لامپ بيرون خانه را خاموش ميکردي در هنگامه بلاستفاده بودن واين برايم آسان نموده امروز که قدر بدانم آنچه را که دارم و روزگاري نداشتم. نميشناسم غوغاي بار شدن ولي ميپرستم چنانکه خواستي،شايد نتوانم چون راهي سخت است سعي ميکنم شاگردي کنم تورا چون استادي بودي بزرگتر از مهرباني. درد فراقات دردي است که برد همه دردها را ! گرچه مي نتوان پا جا پايت گذاشت ليک رسوا مي شود بدخواه تو آب دريا را اگر نتوان کشيد ميتوان نوشيد از درياي تو و بايد گفت: بماند گفتهها تا وقت ديدار ندارم دل تا بگويم از غم يار و اينک: پدر از پيشمان رفتي و تمام غرورت لاي کفن سفيد داخل يک قبر کوچک جمع شد و مفهوم کوچک بودن دنيا را با تمام وجودت برايم يادگاري کردي. پدر رفتي ولي خورشيد و طلوع آنرا نبردي ودرخشش ماه را . تو رفتي ولي تولد کودکان ادامه يافت و آسمان باريد عروسيها ادامه يافت. ......او رفت ولي جاري زندگي را باقي گذاشت و نشان داد برايم که بايد زيست و غمها هم جزي از زندگي هستند. بابا دوستت دارم با اينکه در دسترس نيستي بخاطر آن همه تجربه و زندگي کردني که برايم گذاشتي. حقات بود که جان فدايت کنم چه سود که آنهم سرمايه توست در نزد من! [ 30 / 2 / 1391 ] [ 3:16 ] [ علي اكبري(آج) ]
ساده
بازديد : 36مرتبه يا احد نشسته در خود هستم؟ نيستم! در انديشههاي دور بر هم گرديده صدايم بنويسم؟ ننويسم! دلم هيچ ميزاني ندارد آخر اين هم شد تصميم انجام دهم؟ ندهم دورتر از زندگي نزديکتر از هوا بهار اينجا در زمستان عقلم مسدود شده قدمي که جلو آيم انگار پسروي کردهام خدايا! جاودانه نگاه ميکنم ميبينم؟ نميبينم! رعد و رسا ميرود از پس خال ابري ابرو ميگشايد ميافشانم؟ نميافشانم! قافله در زير است باري بر دوش انتظارم ساده نيست انگار همه چيز را ساده گرفتهايم اينطور نيست ساده نيست اينهمه سادگي راحت از کنار او گذشتيم ولي دلمان از کنارش نگذشته قد رعنا نشاني از اوست مارکي بدون علامت مميزه! چقدر اين کلمه غريب است تقريبا ساده اما پر از مفهوم بيمفهوم شايد بتوان جملهاي پيدا کرد براي گفتن بگويم بيتکلف در نزد هر خرد و بزرگ جايي ميخواهيم ولي توان نوشتن نداريم واقعيت تلخ گويند ولي شيرين است مادر نگهداريم کن پناهم ده اي همه يزرگي خرمي دستانت را ميخواهم نيست اکنون باريکهاي از آب در گوشهاي از آبانبار تلنبار شده گوش کنم؟ گوش نکنم! فصل زمستان هم بگذشت پس در انتظار پاييز نيمخيز شدهايم باور کنم؟ باور نکنم! جاده در انتها روشن است بروم؟ نروم! کاسه همان ظرف بزرگ صبر امروز دارد تکميل ميشد سرريز آنرا ميچشم داغ است و جوشان بچشم؟ نچشم! رکاب زخمي در دستان او است چون شمشيري در غلاف خود چسبيده بر بر مردي جنگجو پيدا کن قلم و کاغذ ميخواهيم آغاز کنيم يک گفته بسيار ساده بنويسم؟ ننويسم! [ پنجشنبه 21 / 2 / 1391 ] [ 14:42 ] [ علي اكبري(آج) ]
روز معلم مبارك
بازديد : 34مرتبه يا اعلي و شعر معلم زير از اعظم سبحاني تقديم به شما: بوي گل بوي بهاران مي دهي
مثل شبنم بوي باران مي دهي آبي استي مثل آرامش به من درس خوبي درس ايمان مي دهي يک بغل لبخند با فرفره دست ما گل هاي خندان مي دهي تو به من با لحن خوب کودکي ياد ايام دبستان مي دهي ياد ژاله ياد گلهاي غريب مانده در اندوه گلدان مي دهي روز باران و کتاب گمشده ياد کبراي پريشان مي دهي بوي خوبي بوي بودن بوي مهر بوي لطف خاله مرجان مي دهي آب بابا نان ندارد دست تو خالي اما تو به من جان مي دهي خوب مي دانم اگر دارا شوي به تمام کودکان نان مي دهي آشناي تشنگي هاي زمين تو به شبنم چشم گريان مي دهي در جهاني خالي از مهر و صفا بوي بخشش بوي احسان مي دهي برگ ها گر تر شد از اشک يتيم دفتري از جنس باران مي دهي ميرزاي کوچک قلب مني بوي جنگل هاي گيلان مي دهي ميهن خود را کنيم آباد را ياد فرزندان ايران مي دهي دسته:اجتماعي,| امتیاز : 4 | 1 2 3 4 5 6|روز,معلم,مبارك, شهيد مطهري, [ 12 / 2 / 1391 ] [ 14:58 ] [ علي اكبري(آج) ]
اشك حيدر
بازديد : 23مرتبه يا عزيز به مناسبت شهادت يگانه دخت پيامبر اعظم(ص) شعري از عزيزي در پي ميآوريم
بايد از فقدان گل، خونجوش بود دسته:اجتماعي,| امتیاز : 3 | 1 2 3 4 5 6|اشك,حيدر, حضرت فاطمه, [ 5 / 2 / 1391 ] [ 14:56 ] [ علي اكبري(آج) ]
سخن25
بازديد : 43مرتبه يا لطيف حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه: پاداش خوشرويي در برابر مومن، بهشت است و خوشرويي با دشمن ستيزه جو، انسان را از عذاب آتش باز ميدارد. بهترين شما کسي است که در برخورد با مردم نرمتر و مهربانتر باشد و ارزشمندترين مردم کساني هستند که با همسرانشان مهربان و بخشندهاند. همانا سعادتمند حقيقي کسي است که امام علي عليه السلام را در دوران زندگي و پس از مرگ دوست داشته باشد. خداوند نيکي به پدر و مادر را واجب کرد تا مردم از خشم او در امان بمانند و دستگيري از خويشان را موجب افزايش عمر و سبب فزوني جمعيت و قدرت قرار داد. کسي که عبادتهاي خالصانه خود را بسوي خدا بفرستد، پروردگار کريم، برترين مصلحت را بسويش روانه ميکند. رب العالمين پرهيز از افترا و دشنام را براي دور شدن از لعنت واجب فرمود و دزدي را منع کرد تا مردمان راه عفت پويند. سخن24 سخن 23 سخن 22 سخن21 سخن20 سخن19 سخن 18 سخن17 سخن16 سخن 15 سخن14 سخن 13 سخن12 سخن11 سخن10 سخن9 سخن8 سخن 7 سخن 6 سخن5 سخن4 سخن3 سخن2 سخن1 [ پنجشنبه 24 / 1 / 1391 ] [ 15:35 ] [ علي اكبري(آج) ]
|
|
| [ قدرت گرفته : اريسفا ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||